حكيم زجاجى
742
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
درنگى همى كرد سودى نداشت * برفتند تركان و سر برفراشت كه البته آن هردو را بازخوان * بر خويشتنشان سرافراز خوان ز تو برنگرديم تا آن دو تن * بباشند مير اندر اين انجمن قلم خواه و قرطاس اى بىنظير * تو باش اى شهنشاه عالم دبير چو بيرون شد از حد گفتار كار * قلم خواست شد بر ورق مشكبار بدانسان [ كه ] گفتند بنبشت زود * نبشتن ورا اختيارى نبود غلامى بد آن جاى ينال نام * بدادند نامه بدان خويشكام به رفتن « 1 » دل نامور شاد شد * چو بادى بر آن سوى بغداد شد دگربار معتز يكى نامه كرد * به نزديك فرزند طاهر به درد كه تركان سامره گشتند مير * ز خون خوردن ما نگشتند سير نهادند پا از حد خود برون * ندارند آزرم شاهان كنون مرا نزد اين ناكسان آب نيست * به روزم خور و در شبم خواب نيست تو بارى ممان كان دو ترك سترگ * بيايند اينجا چو درنده گرگ كه در دل مرا هست از ايشان هراس * سراسيمه گشتم چو گاو خراس چو ينال نزديك ايشان رسيد * برِ آن دو تركان پريشان رسيد هم اندر زمان هردو برخاستند * به رفتن سپه را بياراستند محمد ، وصيف و بغا را بخواند * ز لب نزدشان در و گوهر فشاند كه اى نامداران از اين بوموبر * ببايد شدن همچو مرغ بپر كه معتز به كينه چو تند اژدهاست * شدن نزد او اين دو تن را خطاست مبادا كه ناگاه « 2 » گرديد پست * نگيرد شما را كس آنجاى دست نكردند گفتار داننده گوش * برفتند مانند ديگى به جوش نكردند فرمان آن نامدار * برآورد گردون از ايشان دمار برفتند نزديك معتز چو گرد * به ده جاى او را زمين بوس كرد وزير و غلامان به نزد امير * بكردند كار سران همچو تير مقام « 3 » بزرگى چو بشتافتند * بدانسان كه بد پيش نشناختند
--> ( 1 ) برفتند ( 2 ) ناگها ( 3 ) مقامى